تبليغاتX
کمی تا قسمتی جدی

 

زندگي يعني تجربه

زندگي يعني تجربه

زندگی یعنی هیجان ..یعنی فریاد .. یعنی شکستن .. فهمیدن و دوباره برخواستن

زندگی یعنی خندیدنی وصف ناپذیر .. اشک هایی تمام نشدنی .. بغض هایی سخت و 

 لحظه هایی تنگ و باور نکردنی  .

زندگی یعنی گاهی  با هم بودن و گاهی تنهایی و بی پناهی   .  

زندگی یعنی شیطنت هایی کوچک و خنده آور ... یعنی داد .. بیداد .. قهر .. آشتی .. مثل

کودکان امروزی . 

زندگی یعنی دیوانگی .. یعنی شوق لمس کردن .. حس کردن .. آموختن تجربه هایی جدید

زندگی یعنی دویدن روی شن های صحرایی .. یعنی لمس کردن نبض هستی

زندگی یعنی زیر باران رفتن .. 

زندگی یعنی  سجده کردن در برابر معشوق .. یعنی تسلیم شدن .  

زندگی یعنی ....  تو .    

زندگی یعنی آموختنی شیرین  ..   

که با آن باید تجربه کنی و از هیچ اتفاقی نهراسی .. تا بفهمی    

زندگی زیباست با تمام اتفاقات تلخ و شیرینش .. پس براحتی زندگی را در خویشتن

بپذیر .   

و وقتی اتفاقی برایت رخ داد تنها بخند و بگذر و با خود زمزمه کن  

زندگی یعنی عبور کردن ..  

یعنی تغییر کردن .. یعنی بزرگ شدن .. یعنی خود بودن

`پس بگذار خودم باشم  همین   ..   

 

+ نثر در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 15:9 به قلم میثم |
یقین داشتم در آغوش مرگ

زیباترین لحظات حیاتم اوقاتی بود که کاملا یقین داشتم در آغوش مرگ فرو میروم و هیچ انتظاری از کسی نداشتم و هیچ آرزویی در سر نمی پروراندم.
ستارگان آسمان در آن شب صاف، زیبا و آنقدر دل انگیز بودند که کمتر نظیر آن را دیده بودم.
از اعماق آسمان بلند در دامان سکوت کهکشان عالم چه زمزمه های اسرار آمیزی می شندیم.
+ نثر در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 8:52 به قلم میثم |
نمازهايت را عاشقانه بخوان
نمازهايت را عاشقانه بخوان.
حتي اگر خسته اي يا حوصله نداري...
قبلش فکر کن چرا داري نماز  مي خواني!
و با چه کسي قرار ملاقات داري، آن وقت لذت مي بري
از کلماتي که در تمام عمر داري تکرارشان مي کني ولي از تکرارشان لذت مي بري.
تکرار هيچ چيز جز نماز در اين دنيا قشنگ نيست...
شهيد چمران

+ نثر در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 11:11 به قلم میثم |
...

دروغ ،دروغ ،دروغ

دلم گرفته .....

 دلم گرفته از این روزگار سخت ، از اینکه آدما شدن برگهای پاییزی هر کدومشون یه رنگن همه شدن دروغگو دیگه راست حرف زدن شده تعجب، تازه همه دروغ های خودشونو باور دارن باور کردن که دارن راست حرف می زنن ،خیلی خسته کنندس وقتی می دونی که دارن باهات دروغ حرف می زنن ،دارن الکی دلتو بدست میارن ولی می خوای باور کنی می خوای به خودت دروغ بگی خدایا دروغ شده حقیقت زندگی، خودمون داریم باورش می کنیم داریم باهاش زندگی می کنیم خیلی اذیت می شی می دونی که همه چی دروغه ولی داری با همون دروغها زندگی می کنی دلتو با همون دروغ گرم می کنی چون می خوای دلتو آروم کنی سخته ،گوش کردن سخته ، به حرفایی که خیلی شیرینه اما دروغه دل آدم کنده می شه از این همه فریب و حیله کاش دروغ راست زندگی بود *****

 

+ نثر در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 13:40 به قلم میثم |
پی نوشت یک آشنائی

**بعد از چند سال تنهایی**

 ثانيه ها و ساعتها و فصلها گذشت تا به فصل جديد زندگي رسيدم !

روزها با شتاب از کنار هم گذشتند تا تو مرا به باور رسوندی به باور آن همه عشق و زيبايي  !

چه دشوار اما ساده دل را به هم سپرديم و خاطره ها را باهم ساختيم !

من که در کوچه پس کوچه هاي شهر غم گم شده بودم ناگهان به دنبال شنیدن

صداي گرم و پرمهرت به تو رسيدم ، به شهر پر از عشق و صداقت !

تو معناي واقعي دوست داشتن را با صبوري به من یاد دادی چون  تو خود نماد

دوست داشتني ...چون بودنت،در کنارم روح زندگيست ...

دست در دست و پا به پاي هم پله هاي روزگار را بالا رویم ...

بالا رویم تا آسماني شدن اگر چه تو خودت آسمونی !

و حالا اومدم تا خيلي آرام و ساده با دنيای احترام حضور هميشگي ات را سپاس بگويم ...

+ نثر در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 7:58 به قلم میثم |
تمام می شوم شبی...
فقط جهت اطلاع خودمونیا!

حسودیا رو که توو دنیای بچگی گذاشتیم کنار یعنی درست همون موقعی که فهمیدم چی به چیه و دنیا دسته کیه. همون موقعی بود که دلامون داشت یوا یواش بزرگ می شد... می فهمیدیم که کی دوستمون داره یا کی دشمنمونه. دلمونم مثل عقلمون عجیب و قریب رشد میکنه...

اتفاق ها و تصمیم هایی که بعد از گذشت زمان حسابی بهشون می خندیم و بعضی موقعها پیش خودمون می گیم چه ضایع بودااا.

همین جوری گفتم که یه چیزی گفته باشم.

شاید هم مابقیشو بعدا نوشتم.شاید!

+ نثر در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 23:17 به قلم میثم |
روزها...

روزها و ساعتها و دقيقه ها و ثانيه ها دلم مي خواست بنويسم.

مشغله هاي مسخره، اتفاق هاي عجيب و پيش افتاده مملكت، منو از خيلي از كارهام عقب انداخت...

از فوت مادر بزرگم كه از فرشته هاي زندگيم بود گرفته تا تصادف هاي رانندگي اتفاقي و عوض كردن كار و محيط كاري و ترميم روح و يه reset   كلي و...

براي چندمين بار فهميدم نه واقعا حس كردم خدا خيلي دوستم داره و خيلي خيلي بدهكارشم...

يه نكته ديگه اينكه آدم ها بايد حواسشون به خودشون باشه.

 

 

+ نثر در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 9:19 به قلم میثم |
بعد از روزها سلام

+ نثر در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 8:40 به قلم میثم |
عصبانی شدم. فریاد زدم ...
دوباره خستم کردن، حیفم اومد زمستون باشه و چیزی ننویسم، بخاطر خوب بودنش. حیفم اومد به آخرش برسه و چیزی نگم! هوای خودمم زمستونی سرد سرد، همه چیزا یه جورائی داغونه...

عصبانی شدم. فریاد زدم ... داد کشیدم . قدم زدم ...

تو آئینه نگاه کردم، جا خوردم، موهای سفید چهره ای خسته... خسته شدم حالم خوب نبود هنوزم نیست ... اه.. هیچی سرجاش نیست.

 بغض داشت دیونه بازی می کرد برای فرار از دلم و چشمهام.. دستام می لرزید وای تحمل کردنش سخت بود عصبی شده بودم . گذشت... ۵ صبح هوای تاریک سکوت محض کوچه .

بالاخره یه چیزی می شه دیگه رفتم جلوی پنجره... هوای زمستونی... نم نم بارون

 

 

+ نثر در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 13:2 به قلم میثم |
داستان، آرزو و خاطرات يا واقعيت، درگيري و رنج !؟
اين روزها زياد جالب نيستم، جالب! يه حسييه كه از دست دادم يا به عبارتي ازم گرفتن. به اندازه برگاي پاييز غم دارم و دوست دارم تنها باشم.

دوست دارم روش زندگيم، خودمو هم و همه رو هم تغيير بدم.

كاش مي شد كه بشه... كاشكي محدود نبودم، از زندگي كردن، سخن گفتن، آداب، نگاه هاي سرد خيابون بي خط، راهنمائي تابلو هاي بي نشون و... انتظارات.

فقط داريم به آرزوهاي پوشالي فكر مي كنيم.نمي دونم چرا ما آره ما مي خوايم آخر داستانارو بدونيم!؟

داستان، آرزو و خاطرات يا واقعيت، درگيري و رنج  ... !؟

به كجا؟! تا كجا؟!خسته ام فقط خسته ام.. همين

همين و ديگر هيچ..

 

 

+ نثر در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:34 به قلم میثم |